![]() |
![]() |
|
| یاد ها و دلتنگی های من |
|
نمیدانم بر باغچه تقدیرم دست خدا گل چی رنگی کاشته نمیدانی در چشمانم دنیای از شکستن خانه کرده نمیبینم نور ستاره یی کز بشت ابرها به سویم چشمک نموده نمیبینی زخم دست های پیرم کز التهاب قلبم ریشه دوانده نمیخواهم آن درخت شاد و سر سبز گر درد های برگ ریزانم ندیده نمیخواهی وجود خسته و بیمارم را حالانکه بارها برایت قلب تبدارم از غم شکسته |
|
گمان کردم
نخواهم من نوشت هرگز به دفتر نامت را دل بگفتا من نوشتم تا ابد هر لفظ و گفته هایش را گمان کردم شبی از شب ها خاموش کنم شمع یادهایت را دل بگفتا می کنم هر شب تا سحر یاد لحظه لحظه نگاهیش را گمان کردم روزی ترا دردی دهم تا ببینم گریه هایت را دل بگفتا تا قیامت خواهم گریست ذره ذره غصه هایش را گمان کردم نخواهم گذاشت هیچگه تو را تا ببوسی مرا دل بگفتا من هر بار پنهانی ز تو میبوسم چشم هایش را گمان کردم به آتش کشم هر آنچه یادم دهد ترا دل بگفتا بسوزان مرا تا مگر بری ز یادم درد عشق بی پناهش را گمان کردم ترا خواهم نمود روزی فراموش دل بگفتا هرگز هرگز نخواهی یافت جز او دیگری را من در آغوش |
|
خدای مهربانم من در این نیمه های شب و در این تنهایی گمنام و سرد خود به تو پناه میبرم.آهسته آهسته باران میبارد.نمیدانم چی باعث عذاب های درونی من است. فقط میدانم که دلم آتش گرفته و من شب و روز در این آتش میسوزم. احساس عجیبی دارم.احساس خسته گی احساس تنهایی و از همه بدتر احساس گناه.گویی هر چه برام اتفاق می افتد من سزاوارش هستم. من از این بیشتر لیاقت زندگی را نداشتم.البته شکر و سپاس خداوند برای نعمت های فراوان اش! اما چه بگویم وقتی که احساس میکنم که من را میشکنند ذره ذره میشوم و باز میپیوندنم برای شکستن و من را باز از سر می شکنند.خداوندا!من که شنیده بودم هر کس را آنقدر غم بیند که زانو به نزد تو زند نه آن قدر که بشکند! اما من که در پرتگاه شکستن ام هر روز و هر لحظه!!! من که بار ها و بارها شکستم نشود روزی طوری بشکنم که دیگر دلم تاب پیوستن نداشته باشد.
خداوندا !!!! تو که مرا میبینی چقدر در این روزها درد و غمم زیاد شده.دیشب هم مثل اکثر شب های زندگیم تا نیمه های شب گریه کردم.ولی حالا دیگر مثل گذشته ها نیستم وقتی که خفه هستم تمام وجودم و قلبم را بیشتر درد میگیرد. خداوندا لطفا نذار از این بیشتر بشکنم. دیگرم تاب شکستن نیست |
|
امشب یادهایت در میان قلب من شعله ها بر پا کرده اند زین وهمی که نسوزد اسم زیبایت بر روی قلبم اشکهایم نیز طوفانی را بر پا کرده اند سوختم من سوختم وز هیاهوی شعله ها هر لحظه ئی مرا درد و غم است از گذشته ها آنچه من کشیده ام بار سنگینی از جفاست آنچه من دیده ام روز درد و طعنه هاست دیگرم تاب تحمل نیست قصه و افسانه ها را دیگرهم خواب تجمل نیست بسمل قلب صحرا را امشب شب مرگ است شب مرگ عشق پائیز فردای سرد و برفی گور میکنند برگ های زرد عطر انگیز من و دل امشب ناگفته ها را گفته ایم نا گاه و بی پناه یادها را خوانده ایم چه باید کرد؟ تنها امشب است که در میان است فردا مرگ قلب یک جهان است
|
|
آمدم
شیدا و رسوا قفل و زنجیر دنیا را شکستم از راه ها و کوچه ها گذشتم پل ها را پی در پی بستم از دیوار یاءس و اندوه هم گذشتم آمدم به نزد تو برایت با خود گلهای سفید یک باغچه را آورده ام هر رنگی که دوست داشتی رنگ شان کن برایت حرف های دل یک شب را آورده ام هر چی دل تنگت خواست بشنو برایت پنجره ئی نیز آورده ام به هر آسمانی که دلت خواست بازش کن فقط اسیر دیوارش مکن چون که روح عشق ماست آزاد و والا |
|
می خواهم برایت خانه یی سازم
به قدر آنچه دارم ولی زیباتر ز رویایم دیوار ها را تا آسمان بالا میبرم ز سنگ محکم دستهایم سقف را تا قیامت بر سرت می افگنم از نگاه عاشق چشمهایم در ها را تا ابد قفل میبندم بر روی دیگر عزیزانم پنجره ها را برایت هر صبح وا میکنم به سوی فرداهایم پرده های ابریشمی می آویزم به روی فردا ها از حریر دلبسته گی هایم زیر قدم هایت نیز فرش سرخی می اندازم ز احساسات قلبم خود شمع میگردم و میسوزم برایت تا ابد تا نگردد تاریک شام های عشق زیبایم
|
|
پنجره باز است سالها گذشت اما٬ هنوزم انتظار است پرنده ئی بیمار است طوفانی نیز در راه است من شبانه در تاریکی های تنها به پنجره مینگرم در نگاهم نیمه روشن مینماید از دور صدای گریه میآید آسمان تاریکست پرندهء ام تنهاست کسی در دل شب سرود گریه سر داده صدایش روحم را به دست آتش سپرده کیست٬آن تنهاترین کیست؟؟؟ همه خواب اند٬ و من بیدار من افتاده ام از بلندی آرزوهایم بر این بستر سرد نومیدی می فشارم مژه هایم را به تلخی باید از شیرین ترین رویا ها مرهمی بگذاشت بر روی زخم این چشم ها شاید آن تنهاترین منم که روزها شد خسته ام خسته ام٬خسته از خویشتن هم خسته از عشق و امید و آرزو و زندگی خسته پرندهء کوچکی بیمار است پنجرهء شکسته انتظار است می ترسم٬ از طوفانی که در راه است از شبی که از یادت سیاه است من به گل خشکیدهء بنفشی می نگرم که در میان دستانم خوابیده به آهستگی به زیبایی همه روز های شیرین زندگی این گل٬برایم آیه ها میخواند از سبزترین یادها و بیادم می آورد آن پیر مردی را که این گل را به دستم داده بود و آن لبخندی را که بر لبانم نقش بسته بود من باید این گل را پنهان کنم از نگاهی که بی رحم است خاطراتم پژمرد اند پر پر و افسرده اند خسته و تبدار و بیمار اند بی تو تنها و غریب به یاد یک پنجره نشسته اند پنجرهء تنها به آن پرندهء بیمار دل بسته که منزلش آسمان است اما٫ پنجره اسیر است اسیر دیوار آن تنها ترین منم٬ من! که شب های طولانی تنهایی را گریه کردم عشق و امید و آرزوهای بر باد رفته ام را گریه کردم آن تنها ترین منم که پنجرهء بستهء قلبم را به روی پرندهء نگاهت باز کردم اما٬ پرندهء نگاهت پرید و پنجرهء قلبم را شکست آن تنها ترین منم که روزها را به انتظارت نشستم و شب ها را با بلور اشکم شکستم دل من میترسد٬ از آن حرفی که نا تمام مانده از آن زخمی که بر دل نشسته از آن فردایی که بی تو تنهاست از آن انتظاری که جاویدانست دل من میترسد٬ از طوفانی که در راه است از شبی که از یادت سیاه است |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بنام خدای مهربان و دوست داشتنی
سلام.سلام به همه دلهای تنها.به هر کی دلش شکسته.و به هر کی که از عشق رنج و درد دیده .من امروز تنهای تنها آغاز میکنم.چون کسی ندارم که از دردهایم برایش بگویم.بیائید تا تنهائی ها و درد ها را قسمت کنیم.بیائید و همدم یک قلب شکسته باشید.از اینکه داشته های این بلاگ نوشته های خودم است از احتوا هر نوع اشتباه معذرت میخواهم.خواهش میکنم برایم نظر بدهید. |
| نوشته های پیشین |
|
3/21/2009 - 4/20/2009 2/19/2009 - 3/20/2009 |
| آرشیو موضوعی |
|
در امتداد وداع واژه ها شقایق های بی رنگ امید عبث |
| پیوندها |
|
مرگ عشق مهتاب عشق بی فریاد من به تو عادت کرده بودم بانوی احساس آخرین دلداده نفرین به عشق |
|
RSS
|